احمد بن محمد ميبدى

525

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

مقصود او اين بود كه تا اياز آرزوئى كند و خلعتى خواهد ! اياز همچنان كمر بسته و به خدمت ايستاده و زبان معارضه بريده و همّت از آن همه نعمت و خلعت پرداخته ! محمود گفت اى غلام ، تو را از اين همه مال و نعمت آرزوئى بود ؟ اياز ، خدمت بجا آورد و تواضع كرد و گفت : چون تو هستى ، همهء جهان از آن من است ! تا دل ز علايقت يگانه نشود * يك تير تو را سوى نشانه نشود تا هر دوجهانت از ميانه نشود * كشتى به سلامت به كرانه نشود . . . فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ . آيه . هركه يك‌بارگى به خدمت حقّ پردازد ، عالميان دل به محبّت وى پردازند ، اين دوستى ، اول از حقّ پيوندد آنگاه به خلق سرايت كند . لطيفه : - يك ذرّه جمال محبّت ازلى در ديدهء موسى نهادند تا فرعون جان و دل و ديدهء خود را بر شاهد آن ذرّه همىفشاند و شب و روز جز اين كار نداشتى كه به دست خويش گهوارهء موسى را مىجنبانيدى . 40 - رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ . آيه . خداوند ابراهيم را فرمود خانهء كعبه را بنا ساز ، ابراهيم آن را چنان كه فرمود بساخت ، و تمام كرد آنگاه فرمود : پروردگارا ، از ما بپذير آنچه كرديم ! فرمان آمد اى ابراهيم ، فعل خود و منّت خودبينى در آنچه كردى ، و نمىدانى كه آن توفيق از ما و منّت ما بود كه خانه بساختى ! اين بود كه ابراهيم از خداوند دورى خود و خانواده‌اش را از بت‌پرستى و خودپرستى درخواست كرد ! 42 - وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ . آيه . آن ساعت كه مظلوم از دست ظالم به رنج آيد ، و از درد دل و سوز جگر به حقّ نالد ، از آن ناله و سوز ، زلزله در طبقات آسمان افتد و مقرّبان در غلغله آيند ، و آن دعاى مظلوم بر مثال شرارهء آتش سوى هوا برشود و تا به حضرت بارى هيچ‌چيز حجاب آن نشود و خداوند فرمايد : به عزّتم سوگند كه تو را از اين پس يارى خواهم كرد . مصطفى فرمود : از دعاى مظلوم بترسيد هرچند كافر باشد زيرا ميان خداوند و مردم ستم‌ديده حجابى نيست . يكى از بزرگان دين حكايت كند كه : مردى را در طواف كعبه ديدم كه مىگفت : هركس مرا بيند و حال مرا بازداند هرگز بر كسى ستم نكند ! گفتم : اى جوان‌مرد ، در چنين جايگه ، مثل اين سخن نگويند ! بلكه ثنا و دعا خوانند ، گفت : اگر داستان و سرگذشت خود با تو بگويم مرا معذور دارى ، من مردى بودم از متنعّمان و توانگران بصره ، روزگار به غفلت و بىهوده به سر آورده و نفس خويش بر هوا و شهوت داشته ، ناكردنى در شرع مىكردم و كردنى فرومىگذاشتم ! به نادانى و ستم سر در نهاده و از قهر و خشم حقّ ناآگاه بوده ، تا روزى بر كنار شطّ بر صيّادى گذشتم كه ماهى بزرگى صيد كرده بود ، آن ماهى را به زور و ستم از وى بستدم و از دعا و سوز دل او نينديشيدم ، چون به خانه آمدم ، آن ماهى را بريان كرده خوردم ، ناگاه دست من سياه شد ! طبيب را خواندم تا معالجت كند ، طبيب گفت : اين كف دست را بايد از خود جدا كنى ورنه به تمام دست سرايت مىكند ! كف دست را جدا كردم ، بالاى كف تا بازو سياه شد ، آن را نيز جدا كردم ! هنوز درد مىافزود ، از سختى درد به خواب شدم ! گوينده‌اى بر من بانگ زد كه برو صيّاد را ببين و گرنه تمام تن تو سياه گردد ! از خواب درآمدم و مرا به كنار شطّ بردند ، به پاى صيّاد افتادم و عذر همىخواستم ، صيّاد گفت : اين درمان نه كار من است آنگاه مرا برداشتند و به محلّى ديگر بردند ، دختركى پانزده‌ساله در حال نماز بود چون مرا بديد نماز را كوتاه كرد تا سلام باز داد آنگاه گفت : اى پدر تو را چه رسد ؟ شرح حال باز گفتم ، دخترك روى سوى آسمان كرد و گفت : اى مولاى من ، تو را شتاب‌زده در كيفر ندانستم ، به حقّ جاه من در پيشگاه تو ، بازوى اين مرد را به وى بازگردان ، فورا دست من به حال اوّل بازگشت !